وای نرو سمیه

سلام
خاطره ای که میخواهم برای شما تعریف کنم شاید برای هر فردی پیش بیاد و چیز عجیبی نیست ولی
تعریف میکنم امیدوارم خوشتون بیاد
من توسط دوستم در یک عمده فروشی لواز تحریر بزرگ مشغول کار شدم،کارم دفتری بود ولی نیاز بود هفته ای دوبار وارد انبار بشم و صورت برداری کنم
کار خودم رو به نحو احسن انجام میدادم
صاحبکارم آدم خیلی جدی و خشکی بود و اگر کوچکترین اشتباهی رخ میداد بدون برو برگشت اخراج میکرد،البته برای اون کار واقعا لازم بود
بعد از مدتی حجم کارهام بالا رفت و صاحبکارم یک خانوم برای کمک من استخدام کرد در همون روزهای اول متوجه شدم که خانوم ناصری خواهرزاده صاحبکارم هست
واقعیت امر این بود که رییس من و پدر خانوم ناصری شریک بودن و به خاطر همین میخواست دخترش هم اونجا کار کنه تا حواسش به همه جا باشه
با اونکه صاحبکارم به شدت آدم مذهبی و فوق العاده به حلال حروم معتقد بود و مو لای درز کارهاش نمیرفت!
خانوم ناصری هم یک دختر پوشیده و موقر ،زیبا بود! اونم مذهبی و سر به زیر!
تقریبا محیط کار ما مردونه بود و وجود یک دختر بیست هفت ساله و مجرد خیلی جلب توجه میکرد

 

من واقعا از کارم راضی بودم و به پولش احتیاج داشتم و به خاطر همین خیلی سرسنگین با خانوم ناصری که سمیه اسمش بود سر میکردم!
چند هفته گذشت و سمیه جا افتاد و بار کاری منم کمتر شده بود،میتونستم دوباره باشگاه خودم شروع کنم و روحیه ام بهتر شده بودش
به خاطر اینکه همکار بودیم شماره همو داشتیم و بعضا فاکتورها و اسناد رو از طریق واتساپ برای هم ارسال میکردیم
چت های ما بیشتر کاری بود ،ولی بعد از چند ماه شروع شد چتهایی در حد احوالپرسی ،از خانواده هم سوال کردن
بیشتر سمیه حرف پیش میکشید
من سی سالم بود،هیکل و قد صورت مناسبی داشتم
در حد خودم ورزش میکردم،و در محیط کار به شدت مودب و محتاط بودم، جریان چت من رو مادرم و بعد خواهرم فهمیدن، بهشون مشخصات رفتاری سمیه رو دادم و مادرم گفت شک نکن به دل دختره نشستی!
ادرس و محل سکونت سمیه رو میدونستم چون در پرونده اش قید شده بود،به مادرم دادم تا آمارش در بیاره خوشبختانه حوالی خونه اش بک آشنا دور داشتیم،اون بنده خدا گفت سمیه تک دختر آقای ناصری هست و نورچشمی پدرش هستش
تحصیلات دختره لیسانس مدیریت هست، خواستگار زیاد داشته و با یکی از پسرهای همسایه اون محل که مثل خودشون وضع مالی خوبی داشتن و همچنین مذهبی بودن یک سالی نامزد بود ولی جدا شدن!
این حرف اخرش مو به تنم سیخ کرد،
بحث زندگی بود،سمیه از هر لحاظ ایده آل بودش ولی باید میفهمیدم چرا جداشدن
خودم اقدام کردم و اون پسر رو پیدا کردم،اول اصلا زیر بار نمیرفت که چیزی بگه ولی با کلی قسم دادن سربسته گفت سمیه به شدت لوس،زودرنج،مرکز توجه پدر مادرش هست و تقریبا همه چیز رو به اونها میگه! پدرش هم حتی اگر دخترش بزرگترین اشتباه هم بکنه حاظر نیست از گل نازکتر به دخترش بگه! بعد نامزدی تقریبا هر هفته باهم دعوا میکردن، سمیه تحمل نه شنیدن نداشت به همین خاطر چهار سال پیش تصمیم گرفتن جدا بشند،البته بعد جدایی کمی افسرده شد و پدرش هم فهمید مشکل یه جورایی از جانب دخترش و خودش بود به خاطر همین سعی کرد تا سمیه رو کمی اجتماعی تر بار بیاره بفهمه دنیا دست کیه!
خلاصه حرفش این بود سری که درد نمیکنه دستمال نبند! این دختر به درد زندگی نمیخوره
بعد از اون دیدار رابطه ام در چت با سمیه خیلی رسمی تر شدش! نمیتونم بگم سرد ولی رسمی تر شدم!تا اینکه سمیه یک روز شوکه ام کرد
حین کار وقتی توی اتاق تنها بودیم بهم گفت: تولدت مبارک اقا نوید! واسه اینکه چند روز دیگه تعطیل هستیم زودتر بهتون تبریک میگم و اینم هدیه ناقابل من به شما!رفتید خونه باز کنید!
واقعا خجالت کشیده بودم شوکه شده بودم
ازش تشکر کردم،یکی دو نفر توی اتاق اومدن و حرف ما ناتموم موند
رفتم خونه و هدیه اش بازکردم،یک پیراهن،یک شیشه عطر و یک کاغذ قرمز که هیچی روش نوشته نشده بود!
سمیه دیگه نخ نمیداد رسما داشت پا میداد!
شب بهش پیام دادم و ازش تشکر کردم

 

چون هدیه اش گرون بود، ولی لازم بود همه چی تموم کنم درست نبود یک دختر رو یک لنگ در هوا بزارم،بهش زنگ زدم کاری که اصلا سابقه نداشت انجام بدم ،مخصوصا در اون موقع شب
بعد از کلی مقدمه چینی(دارم سعی میکنم خلاصه بگم و برم سر اصل مطلب امیدوارم خواننده ها ناراحت نشند) بهش گفتم :سمیه خانوم من وضعیتم واسه ازدواج مناسب نیست،
شما یک خانوم جذاب وسنگین هستید و برای هر مردی ارزو هستید ولی سبک زندگی من،باورهای من، وضعیت مالی طبقاتی من شما خیلی متفاوت هست از طرفی من آدم تعهد و ازدواج نیستم! این چند وقت توجه و محبت شما رو به خودم داشتم میدیم و برای من عذاب وجدان پیش اومده بود چون نمیتونستم این حرفها رو به شما بزنم

امیدارم درک کنید،من و شما دو تا دوست،دوتا همکار برای هم هستیم
میشد صدای ریز گریه اش رو بشنوم خیلی اروم ریز میگفت:بله متوجه ام!!
این جمله رو چندین بار تکرار میکرد! مغزم داشت منفجر میشد،سمیه به شدت تنها بود
نمیدونم چرا مثل احمق ها یهو اون جمله رو بهش گفتم: سمیه خانوم هر بار کنارم رد میشدی به زحمت جلوی خودم میگرفتم که بهت خیره نشم چون اندام و استایل محشری دارید!
یعنی یکی نبود به من گاو بگه اخه احمق مگه داری با مخ پلنگ مجازی میزنی؟این چه چرت پرتی بود که گفتی؟ قصدم این بود آرومش کنم و توی اون فشار همین به ذهنم رسید،
سمیه یکم حالش گرفته شد و با چند کلمه خداحافظی کرد-
دو روز گذشت و شنبه رفتم سرکار! استرس داشت جرم میداد، سمیه این قدرت داشت که مثل آب خوردن منو با اردنگی بیرون کنن! چون به غیر از پدرش،دایی اش که رییس منم بود به شدت هوای خواهرزاده اش داشت و عین دختر نداشته اش دوستش داشت!
از صورت جدی و خشک سمیه میشد حدس زد که چقدر از دستم ناراحته ولی به روی خودش نمیاورد، کمی خیالم راحت شد چون از اخراج خبری نبود! چند روز گذشت تقریبا همه چی داشت به وضع سابق برمیگشت ،من سمیه برای چک کردن بارها به انبار رفتیم،کاری که بعداز ظهر ها وقتی خلوت بود انجام میدادیم تا با دقت به کارها برسیم! هیچکی توی انبار نبود وسط چک کردن اجناس بودم که یهو سمیه بی مقدمه و خیلی جدی بهم گفت: نوید هیچ وقت فکر نمیکردم بدچشم باشی!خجالت نمیکشی بهم نظر داشتی؟به تو هم میگن مرد؟دایی ام چقدر ازت تعریف میکرد نمیدونست یک آدم هیز رو استخدام کرده!
رسما به خودم ریده بودم!
من:خانوم ناصری خودت میبینی که من همش سرم پایین هست،کاری بهت نداشتم،تا حالا انگشتمم بهت نخورده،واسه اینکه بهت خیره نشم نگاه نکنم همش روم یک طرف دیگه میگیرم!
سمیه: یعنی اینقدر بی اراده هستی؟حالا خوبه من همیشه خدا چادر میپوشم!
من یک نفس عمیق کشیدم ،باید یک جور جمعش میکردم…

من:بیین سمیه خانوم، باچادر هم واسه من جذاب سکسی هستی، حتی از روی چادر هم میشه فهمید هیچ ایرادی در بدنت نیست،من راحت میتونم واسه نیاز جنسی خودم دوست دختر بگیریم یا کنار خیابون یکی رو سوار کنم ولی وقتی اومدی حتی توی تنهایی و فانتزی هام شما رو تجسم میکنم، اینها رو دارم بهت میگم که حرفی تو دلم نمونده باشه، توی تنهایی خودم بغلت میکنم ،میبوسمت حسابی باهات عشق بازی میکنم،
میدونم توی دنیای واقعی نمیشه چون اصلا به هم نمیخوریم(واقعا هم نمیخوردیم،سمیه یک گنداخلاق واقعی بود) خیلی دوست داشتم در حد صیغه شدن یا دوست دختر،دوست پسر باهم باشیم! حالا با راحتی خیال میتونی به دایی ات بگی منو اخراج کنه،چون فهمیدی نظرم و فکرم در موردت چی هست(غیرمستقیم داشتم خایه مالی میکردم که اخراجم نکنه)
حدود ده دقیقه ای حرف من و سمیه طول کشید هی میگفت مودب باش از شما انتظار نداشتم و منم پشت سر هم ازش تعریف میکردم، مشخص بود خوشش اومده!ولی داشت ادای تنگها رو در میاورد!قشنگ حالیش شده بود من فقط فکر کردنش هستم و کلا ازدواج رو بیخیال بشه

سمیه مثل هر دختر و زن دیگه ای از تعریف تمجید خوشش میومد،با دست پس میزد و با پا پیش میکشید،تا اینکه سر شوخی رو باهاش باز کردم و یکم خندید،خنده اش که دیدم خیالم راحت شد که به کسی چیزی نمیگه
تصورم این بود که سمیه فهمیده از من آبی گرم نمیشه،کلا بیخیال میشه ولی نشد
تقریبا هر شب چت داشتیم، از غیبت کردن پشت سر بقیه پرسنل بگیر،تا مسائل اجتماعی،جوک خنده
خودمم عادت کرده بودم، تا اینکه ازش خواستم چندتا عکس بده! اونم چندتا باحجاب داد
کمی شاکی شدم و گفتم اخه این چه عکسهایی هست من خودم هر روز دارم اینجوری میبینمت
اونم با شیطنت گفت: همینجوری با چادر داری منو میخوری حالا اونجوری بدم که هیچ جوره نمیشه جلوت گرفت،
حالا از من اصرار ،از این اوسکول هم تنگ بازی
میدونستم خودش کرم داره که عکسش بده ولی کوسخول بازی در میاورد
اخر یک عکس داد که پشمام ریخت، اصلا سکسی نبود ولی رسما دهنم وا موندش
عکسش از داخل یک باشگاه تکواندو بود،کنار کیسه بوکس پاهاش صدهشتاد باز بود،
لباس کامل پوشیده بود و حتی مقنعه داشت

 

منو میگی شروع کردم ازش تعریف کردن که ماشالله چه هیکلی، چه بدنی ،از این کسشرات
ولی واقعا درست میگفتم
چت های شبهای دیگه هم در مورد بدنش بود ولی بی پرواتر،تا اینکه منم از بدن خودم البته باشورت بهش بی مقدمه عکس دادم
گفتم بیین بدنم تعریفی هست؟
اونم گفت اره ولی خشک کار کن، به شوخی ادامه داد هنوز مونده مثل من سیکس پک بشی(کِرم ریزی دارید؟) متوجه شدم امشب خارشش زده بالا میشه ازش عکس نود گرفت
شخصا اهل عکس بازی این کسشرات نیستم ولی چون سمیه هر روز میدیم واسم جذاب بود
باز اصرار من ،تنگ بازی این خانوم جنده توجه شروع شد بعد نیم ساعت یک عکس داد،سوتین پوشیده بود و جلو آینه بی صورت از نیم تنه بالاش فیگور گرفته بود باز اصرار کردم که کاملتر بده
اینبار با شلوارک داد و به غیر صورتش همه بدنش مشخص بود،عکس رو در سکرت چت داد
به معنی واقعی کلمه احسن الخالقین بود،سیکس پک واقعی، از اونهایی که دهن آدم توی باشگاه های رزمی باید سرویس بشه تا درست بشه
انگار بدنش با قلم تراش ،تراشیدن
با سینه های هشتاد،، اون شب برای اولین بار باهاش چت سکسی کردم، و یک فانتزی عالی سکسی رو براش نوشتم ،
اونم تا حدودی همراهی میکرد، سرآخر هم عکس کیرم که سیخ شده بود واسش فرستادم
تا دو شب چت کرده بودیم
داشت جر میگرفت، همون موقعی که حس کردم داره منفجر میشه چت رو به بهانه ای قطع کردم
فردا محل کار حاظر شدم، میشد دید چقدر استرس داره به روی خودش نمیاره
براش پیام میفرستادم و باهاش شوخی سکسی میکردم و حالت مضطربش دست مینداختم
اونم به زور جلو خنده اش میگرفت

 

نزدیکهای ظهر شدش که بهش گفتم خانوم ناصری بعد ناهار باید بریم انبار، فکر کنم یک فاکتور جابه جا شده،
دایی اش که شنید با تعجب اومد سمت ما گفت چی شده؟ براش توضیح دادم چند قلم کالا(بی ارزش و کم اهمیت) تو فاکتورها باید باشه که نیست
دایی اش خاطرش جمع شد و یک نفس راحت کشید گفت واسه اینچیزها ناراحت خودت نکن و منم گفتم :میخوام بدونم چرا وارد نشده و جلوش بگیرم چون مثل گلوله برف ممکنه بزرگ بزرگتر بشه و به اقلام بزرگتر برسه،ایراد کار همین کوچیک هست باید گرفته بشه!
دایی که از این خایه مالی ریز من خوشش اومد گفت هر جور صلاح میدونی
ولی سمیه خوب میدونست چه خبره
بعداز ظهر بهاری بود،کارگرها تو محل استراحت خواب خواب بودن، من و سمیه رفتیم انبار
سمیه: نوید مرگ من،بهم دست نزن جیغ میکشم
من:حالا کی میخواد دست بزنه
وسط این حرفم بودم که یهو بوسیدمش
-دیدی دست نزدم فقط بوسیدمت
__خیلی بدی این چه کاری بود،؟
_سمیه اذیت نکن ،یک لب آبدار بده من دارم از دیشب پاره میشم
__اوووف،یکی میاد میبینه اسیر میشم ابرو واسم نمیمونه
_پس زودتر بده برم!
سمیه سرش جلو آورد یک بوسه سریع سرد داد

 

_سمیه اخه این چی بود خدایی،خجالت نمیکشی، یک ثانیه هم شدش؟دست خودم رو ماچ میکردم بهتر بود
___وای از دست شما مردها باشه حداقل بریم اون گوشه،وسط انبار اخه جای اینکارهاست؟
بردمش گوشه انبار ، دستم رو گذاشتم پشت سرش خیلی اروم شروع به خوردن لباش کردم، همزمان از روی مانتو سینه هاش فشار میدادم، اونم صدای نازک میگفت :واااای نوید نکن حالم بد میشه
همین حرفش یعنی بکن نوید که کوسم خیس کردی
خوب میدونستیم بعد از یک سال نیم که دایی اش صد جور ما دوتا رو امتحان کرده بود عمرا کسی سمت انبار نمیومد! کارگرها هم خوب میدونستن اگر سمت انبار بیان به بهانه کمک ازشون اونم در وقت استراحت کار میکشم
به زحمت یکی از دکمه های مانتوش باز کردم یکی از سینه اش گذاشتم دهنم، سمیه روی پا نمیتونست وایسه، روی یه کارتن کاغذ نشست بدنش شول شول شده بود
کاملا در اختیار من،بودش! قشنگ مانتو رو باز کردم سینه هاش که مثل سنگ بود کردم دهنم دستم از روی شلوارش روی کسش بود،

یکم که باهاش ور رفتم دستم بردم سمت شرتش
سمیه: وای نوید نکن تورو خدا، من هنوز دخترم ، کار دستم نده ،خواهش میکنم
من:حواسم هست
شلوارش دادم پایبن نشستم جلوش
اصلا نمبدونست میخوام چه کار کنم ، یه کوس آبدار که داشت میترکید، یکم پشم داشت،
همه کوسش گذاشتم دهنم شروع کردم خوردن
آه از جون و بدن سمیه بلد شدش
فکرش بکنید یه دختر توی انبار که لباس تنش هست ولی سینه هاش بیرونه،شلوارش پایین کشیده شده و حتی مقنعه اش هم روی سرش هست و یک نفر داره کوسش میخوره
سمیه: نوید نکن خجالت میکشم!

 

من:چرا ،کوس به این خوشمزگی چرا این حرف میزنی، بدن به این نازی، چرا میگی نه؟؟نکنه از من خوشت نمیاد؟
سمیه با خجالت:اخه نگاهش کن تر تمیز نیستش
من:ولم کن سمیه ،وسط خوردن چه حرفهایی میزنی، حالا برگرد یه لاپایی بزارم داره کیرم میترکه!زود باش تا کسی نیومده،
اونم با کمی عشوه برگشت کلا شلوار داد پایین،لاکردار چه پاهایی ،چه رونی داشت
کیرم رو در آورم گذاشتم لاپاش ،کله کیرم به کوسش میخورد، مثل سگ حشری شده بود، جلو دهنش داشت تا جیغ نزنه،کلا اون محیط پر سر صدا بود و صدا بیرون نمیرفت ، از پشت سینهاش چنگ میزدم لاپایی میکردمش ! تا ایینکه دیدم آبم داره میاد، منم شیطونی کردم همش ریختم توی شرتش!!
سمیه کمی شاکی شدش ،بهش گفتم :از این به بعد هر وقت خواستی یاد من کنی شورتت بو کن!.. سریع لباس ها رو پوشیدم ولی میدونستیم کسی نمیاد، در هر موقعیت که پیدا میکردم باهاش ور میرفتم، سمیه که تازه موتورش داغ شده بود،کاملا همراهی میکرد…
لازم به گفتن نیست که چتهای من و سمیه به چه صورت شده بود! البته وقتی که بی تعارف شدیم متوجه شدم برخلاف انتطار سمیه گوه اخلاق نیست بلکه خیلی خیلی گوه اخلاق هست، منو اذیت نمیکرد چون نمیخواست رابطه اش با من قطع بشه ولی از برخوردش با دیگران و خاطراتی که تعریف میکرد متوجه شدم
اونم چون مطمئن بود ازدواجی قرار نیست سر بگیره ،خود واقعی اش رو نشون میداد،
هر وقت که پیش میمود،انبار یک برنامه کوچیک داشتیم ولی نه به طولانی اون روز…
تا اینکه سمیه توی یک از چتها گفت: نوید حس میکنم سرد شدی،اگر آره بهم بگو نمیخوام اینجور باهم باشیم

 

بهش گفتم: چند هفته دیگه پدر مادرم میرن شهرستان و یکی دوماهی نیستن،دوست دارم بیایی اینجا باهم باشیم،این مدل سکس بیشتر عذاب آوره، اخه دخولی هم نمیشه، با استرس هم همراه هست،میخوام اینجا باهم باشیم،،خودت که منو شناختی قصد آزارت ندارم،و…
سمیه قبول کرد ولی در مورد اینکه دخول ندارم کمی حساس شدش
فردا پنج شنبه بود، کمی زود تعطیل میکردیم،
سمیه به دایی اش گفت امروز یکم بیشتر میمونه که به انبار سرکشی کنه، اگر میشه یک کارگر هم بگید باشه، دایی اش ازش خواهش کرد بزاره یک روز دیگه و سمیه گفت اگر انجامش نده کل جمعه فکرش درگیر هست استرس میگیره دایی اش هم قبول کرد ،طبیعتا منم باید میموندم،
یک کارگر پیر و نق نقو هم واسه ما گذاشت،
وقتی که همه رفتن پیرمرده از همون لحظه اول سر شکایت باز کرد که چرا نگهش داشتید الان جهنم خدا هم تعطیل هست سمیه هم بهش گفت برو نگهبانی اگر دیدی کسی نیست و همه رفتن تو هم برو نخواستم کمک کنی، پیرمرد اصلا نگهبانی نرفت یک راست لباس عوض کرد رفت
جوری سمیه رفتار کرد که منم باورم شد ، واسه کار امروز ما رو نگه داشته نگو جنده خانوم نقشه داشت
وقتی مطمئن شدش کسی نیست اومد سمتم گفت:
خوووب خووووب اقا نوید پس دخول نداری اذیت میشی! بیا بریم پاتوق بیینم الان که کسی نیست چه بهانه ای داری
رفتم گوشه انبار اونم اروم اروم شروع کرد لخت شدن، زیر مانتوش یک دست لباس سکسی پوشیده بودش، بهم گفت حالا تو بشین
زیپ شلوارم داد پایین شروع کرد ساک زدن، انصافا هم خوب ساک میزد، قبلا یک زیلو گوشه انبار گذاشته بودم که وقتی سکس میکنیم لباس در میاریم ،کثیف نشیم، زیلو پهن کردم مدل شصت نه شروع کردم به خوردن کوس کیر هم دیگه
وضعیت دوربین های انبار داغون بود و بیشتر دکوری بودن، دایی هم سال به سال بهشون نگاه نمیکرد صد بار بهش گفتم درست کنه و نکرد و نتجیه اش این شد که خواهرزاده اش زیر خواب من بشه!!
وقتی که حسابی ساک زد حالت سجده شدش، با دستاش دو طرف کونش کشید گفت: نوید من تا حالا از کون ندادم خواهشن اروم اروم بزار توش،ژل و نرم کننده و بی حسی هم اوردم داخلش هم تمیزه
فقط جان سمیه اذیت نکن
ای جااااانم! کون آکبند قرار بود بکنم اونم کون کی؟ سمیه که بدنش و کونش عالی عالی بود بهش گفتم پس قشنگ دراز بکش،
لباس های خودمم مثل بالشت کردم گذاشتم زیر شکمش تا بالا بیاد، اونقدر صحنه سکسی بودش که گفتم:سمیه میشه از این وضعیتت با گوشی خودت فیلم بگیرم، اصلا یه جوری شدی
سمیه:نه تو رو خدا میترسم

 

من: کوسخول میگم با گوشی خودت، حیفه ثبت نشه، یه جا ثابتش میکنم فیلم بگیره خودت هم بیینی
با کمی نق زدن قبول کرد، گوشی رو ثابت کردم ،روان کننده زدم به کونش حسابی لیزش کردم،اروم اروم کله کیرم به سوراخ کونش میزدم، همزمان هم گردنش میخوردم و سینهاش از پشت فشار میدادم،

خیلی خیلی حشری شده بودقبلا کون یکی دوتا از دوست دخترام گذاشته بودم میدونسم اولش خیلی درد داره ولی جا باز کنه حسابی حال میکنن
ولی باید همون اول بزاری، در بیاری صبر کنی دوباره بزاری باز درد میگیره جاش تنگ میشه، توی سکس هم باید خیلی خیلی حشری اش کنی
به هر زحمتی بود تا نصفه رفت داخل ،سمیه یه جاهایی تا مرز گریه هم پیش رفت، همون نصفه نگه داشتم اروم جلو عقب کردم
کیر من هیجده سانت بود و به این راحتی داخل نمیرفت، همون جا نگه داشتم جلو عقب میکردم با سمیه ور میرفتم ، تا اینکه کونش آب آورد و حسابی جا باز کرد، بقیه اش هم فرستادم داخل،
اخخخ چه حالی داد، سمیه هم دردش کمتر شدش، راحت کیرم میرفت داخل میمود، صدای شالاپ شلوپ میداد، بیست دقیقه ای سکس کردم ،اسپری که سمیه آورده بود جلوی انزال منو تا حدودی گرفته بود، تا اینکه سمیه گفت :نوید محکمتر بکن، جررررم بده
اقا اینو گفت مدل داگی شدش حالا من بکوب ،اون آه اوووف کنه
اخخخ کیر تا خایه توی کون، اونم یک کون ژله ای سینه های آویزون ، جای همه خالی
بیست دقیقه کردمش ابم ریختم توی کونش، هر دوتا انگار ده کیلومتر دویده باشیم خیس عرق بودیم، بیشتر از یک ساعت بود که اون کارگر رفته بود و ما هم داشتیم سکس میکردیم! نفس نفس میزدیم
سمیه و من محکم همو بغل کرده بودیم،خوب میدونستم بازم میخوادش، یکم که ماساژش دادم دور کونش کمی لخته خون بود،
بهش گفتم یکم لباس بپوش برو بشورش، اونم کلا به یه ورش حرف منو گرفت لخت لخت رفت توالت خودش حسابی شست اومد، حشر میزنه بالا دیگه عقل کار نمیکنه!
اومد کنارم دوباره قمبل کرد گفت:استراحت بسه بکن توش دارم پاره میشم،
از طرز گفتنش خنده ام گرفت دیگه هیچ تعارفی بین ما نبود، نیم ساعتی هم اون مدل کردمش و اینبار هم توی کونش خالی کردم
واقعا دیگه جا نداشتیم ،همه چی رو جمع جور کردم رفتیم سمت خونه،، حسابی خسته بودم و بعد اینکه دوش گرفتم خوابیدم واسه شام مادرم بیدارم کرد ، یکم دلم شور میزد به سمیه پیام دادم
چندین چند بار اینکار رو کردم ولی جوابی نداد، فکرم هزار جآ رفت،
شب با کلی فکر خیال خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم جواب داده،
از قرار وقتی اثر بی حسی رفته بود تازه فهمید چه کاری کرده انگار تو کونش سرب ریختن

 

داشت جر میگرفت، چندتا بدبیراه هم نثارم کرد، بهش پیام دادم که بره حموم و با آب داغ ماساژ بده،اون روز به هزار ترفند بود گذشت و سوزش کونش کمتر شدش،
ولی سمیه تازه کون دادن بهش مزه کرده بود، مخصوصا وقتی فیلم دادن خودش میدید
دیگه نمیشد بریم انبار چون چندین بار رفته بودیم ،تابستان بود و بازار خوابیده، حشر داشت سمیه رو پاره میکرد، تا اینکه پدر مادرم رفتن شهرستان بهش پیام دادم به خودت اساسی برس فردا باید بیای اینجا کلی کار داریم، از شانس من تازه پریودیش تموم شده بود، از خوشحالی داشت بال در میاورد، فردا هر کدوم جداگونه رفتیم خونه ما، منزل ما اپارتمانی بود و کلا کسی به کسی کاری نداشت! تا در باز کردم پرید تو بغلم ،یکم که خونه رو ورنداز کرد ، دیگه نتونست جلو خودش بگیره ، رفت توی اتاق لباس عوض کرد، یک ست قرمز سکسی مدل جندگی از قبل خریده بودش ، اخخخ اون روز چه حالی کردیم
از کون دادنش با پاهای باز بگیر تا هر مدل عشق بازی،
بعدها حتی یک شب سمیه جوری برنامه چید که شبم پیشم بمونه ، سمیه به بهانه اینکه بعد از کار میخواد بره باشگاه سه چهار ساعتی با من میموند
بعضی از روزها اصلا سکس نمیکردیم، مثل زن شوهر باهم بودیم اونم شام نهار فردای منو اماده میکرد ، لیست خرید میداد میرفت
کلا روزهای خوبی بود، کون سمیه هم جوری جا باز کرده بود که فقط به یک اشاره نیاز داشت، روحیه اش خیلی بهتر شده بودش،
سکسی نبود که نکرده باشیم، ولی معرفتی بهم گفت ،نوید اگر شوهر کردم پرده ام زد، فقط یک بار از کوس بهت میدم و کلا تمام!(این رو با بغض گفت) تو خیلی مردی نوید ،نه جایی عنوان کردی، نه ازم سواستفاده کردی، حتی نگفتی پیش پدرم و دایی ام سفارشت کنم، دختری ام هم ازم نگرفتی!! ولی نوید به جون بابا مامانم اگر دلت میخواد پرده ام بزن ، چون حقت هست، کی بهتر از تو!
بعد هم زد زیر گریه!

 

تقریبا اخرای تابستون بود و هر روز ممکن بود پدر مادرم بیان، اونم این رو میدونست،
درست بود سمیه اخلاق خوبی نداشت ولی اون روز از ته دل این حرف رو بهم زد بودن اینکه منظوری داشته باشه فقط میخواست منو شاد کنه
بهش گفتم: اگر هول کوس بودم که اینهمه کوس ریخته، خودت عشقه دختر!!
پدر مادرم چند روز بعد اومدن و یک ماه بعدش برای سمیه خواستگار اومد، البته خواستگارش یک سالی بود که پیگیر بودش ولی من خبر نداشتم

خواستگارش پسر یکی از هم صنفهای ما بود، یک پسر اتوووو کشیده، تا حدودی سوسول، بچه مثبت،بزنی تو سرش صداش در نمیاد! در همون اولین برخورد فهمیدم که سمیه این رو قورت میده، سمیه بهش جواب مثبت داد و مراسم نامزدی ازدواج خیلی سریع رخ داد، اون روزها سمیه کمی عصبی و ناراحت بودش با منم سرسنگین بود، میدونستم که سمیه همه تلاشش کرد که دل منو به دست بیاره ولی واقعیتش این بود من سمیه دوست پسر ،دوست دختر خوبی بودیم نه زن شوهر خوب! مخصوصا با اخلاق سمیه که بابت هر چیزی منت میذاشت ،واسه همین هیچ درخواست کاری ازش نکردم!
چت های ما هم جنبه سکسش،کمتر شدش، احوال پرسی اینها بود!
ساسان شوهر سمیه بعضی وقتها میمود و به ما سر میزد، یک بار که من و سمیه طبق روال کاری توی انبار بودیم اونم صبح که همه بودن،شوهرش اومد! نمیدونم اون روز ساسان پیش خودش چی فکر کرد،یا میخواست چشم زهره بگیره که با حالت تحکم با سمیه حرف زد،سمیه متعجب شده بود ساسان کشید یه کنار گفت چت شده؟ میشد صداش بشنوم ،البته ساسان یه جوری حرف میزد که من بشنوم،
ساسان:چرا اینهمه با این پسره دم خور هستی؟بگو بخندت اینجاست اوقات تلخی خونه، چرا با…
وسط حرفش سمیه پرید دعوای شد اون سرش ناپیدا، سمیه ساسان برد توی ماشین در بست رسما داشت کون پسره پاره میکرد کارگرها دلیل دعوای اونها رو نمیدونستن و منم گفتم برید دنبال کارتون به کسی ربطی نداره ولی چندتا خایمال رفتن به دایی گفتن! مثلا این کوسکش ساسان میخواست غیرت بازی در بیاره نمیدونست این دختر اگر مرد بود الان نصف لاتهای تهران بشین پاشو میداد، ساسان رسما به گوه خوری افتاده بود سعی داشت سمیه رو آروم کنه که دایی سر رسید و وقتی فهمید این کوسخول به خواهر زاده اش اونم جایی که دایی اش صاحب کارش هست شک داره ،نه گذاشت نه برداشت یه چک خوابوند زیر گوش پسره که حالیش بشه این مسجد جای گوزیدن نیست! اخه اینقدر آدم گاو…
ساسان با کلی معذرت خواهی ،گوه خوردم ،اقا ببخشید ،به پدرم نگید، حالا من یه چیزی گفتم
سعی داشت جمع کنه
ساسان رفت ،دایی سمیه برد توی دفترش تا اونجا اروم بشه ، سمیه هم توی دفتر دایی اش زار زار گریه میکرد و از بخت خودش مینالید، درسته خانواده ساسان خرمایه دار بودن و انصافا هم ساسان بچه خوب سالم تحصیل کرده ای بود ولی از حق نگزریم یکم کوسخول بود
دایی انگار جیگرش داشت اتیش میگرفت، اونم اومد بیرون تا سمیه راحت باشه، شانس اورد ساسان رفته بود وگرنه کونش جر میداد
یهو دیدم رگباری داره واسم پیام میاد
سمیه بود که لعن نفرینم میکرد که اخه من واست چی کم گذاشتم که با من ازدواج نکردی.؟
اخه نامرد تو از یک دختر چه انتظاری داشتی که من نداشتم؟

 

به درد نخور پول توی حساب من سرتا پای توی پاپتی رو طلا میگرفت،واسه خودت کسی میشدی نه یک میرزا بنویس دایی و بابای من
اصلا نزاشت جوابش بدم زنگ زدش با صدای گریه شروع کرد این حرفها رو زدن! فحش و بد بیراه صدتا یک قرون! من یک گوشه انبار تنها بودم و داشتم گوش میکردم چی میگه ،
یکم چشمام خیس شده بود، اصلا حواسم نبود که دایی پشت سرم هست،
فقط گفتم:سمیه خانوم،خانوم ناصری شما که وضع مالی منو دیدی اخه…
سمیه جیغ داد:خفه شوو… و دوباره فحش بد بیراه
اونهایی که صداش رو از اتاق بغل دفتر میشنیدن فکر میکردن داره با ساسان حرف میزنه
روم که برگردوندم دایی دیدم، صورتم مثل گچ دیوار شدش،،
یک دقیقه بعد خود سمیه قطع کرد
دایی دستش گذاشت رو شونه ام با حالت ناراحتی: نوید حالا که خواهر زادم شوهر کرد رفت تموم شد،ولی مرد حسابی این دختر اینجور جلیز ولیز میکرد تو حتی نگاهش نمیکردی، که هیچ ازش فرار هم میکردی! به جان بچه ام اگر میدونستم دختری تو زندگیت هست عذر سمیه میخواستم که بره ولی دیدم نه، فقط سرت به کارت هست،کلا هیچکی رو نداری
شونه هام با حالت عصبی فشار داد گفت: اخه بچه جون کی به یک قرون دوزار تو اهمیت میده؟اخه پول و حقوق تو کجای زندگی سمیه هست؟ اصلا چرا فکر کردی واسش مهمه؟ خاک بر سرت پسر!خااااک
من با همون حالت ناراحت و چشم گریان: حاج دایی، الله وکیلی یه سوال میپرسم راستش بگو!من آدمی هستم که خرج خور زنم بشم یا آویزون پول پدر خانومم باشم؟ خودت مردی اگر با سمیه دعوام میشد مثل هر زن شوهر دیگه ای به نظرت نمیکوبید تو سرم!؟ اون وقت من باید چه کار میکردم؟ حالا میمود ازدواج میکردیم سمیه آدم این هست دستش بگیرم برم یه خونه شصت متری اون سر ناکجاآباد!؟ انصافت شکر مرد فکر کن من پسرت، اصلا خودت تحملش داشتی؟ حالا ساسان خواست یک قومپزی در کنه اینجور موش شد رفت، اگه من بودم چی؟ به هر دلیلی اینجا با سمیه خانوم بحثم میشد آبرو واسم میذاشت؟حاجی مردونه خودت خواهر زادت میشناسی، اون یکی رو میخواد عین ساسان که تو سرش بزنی صداش در نیاد! شما فکر کردی من حالیم نشد؟یا من دل ندارم؟ ولی حاجی نه من آدم منت شنیدن و زیر بلیت کسی زندگی کردن هستن ،و نه خانوم ناصری ادم زندگی اجاره نشینی بخور نمیر، یک سال اول قربون صدقه هم میریم ،بعد یک دعوا ساده هیکل منو شکر قهوه ای میکنه!
دایی بنده خدا سرش پایین بود و گوش میداد و اخرش گفت:آره تو راست میگی، فراموش کن سرت به کار خودت باشه مثل قبل کارات کن
چند روز از این اتفاق گذشت و وقتی سمیه حالش بهتر شد ، توی چت خیلی نرم نرم همون حرفهایی که به دایی زدم به خودش گفتم
خودش هم قبول کرد که بهترین گزینه همین ساسان هست

 

چون بعد اون روز واسه اینکه از دل سمیه در بیاره خودش به اب آتیش زد،حالا اگر من بودم زنده مرده سمیه رو جلو چشمش میاوردم
زمستان بود و همه درگیر کار بودیم ،سرمون شلوغ شلوغ بود، رابطه من و سمیه تقریبا شده بود مثل اوایل رابطه ،تقریبا کاری و کاملا دوستانه
یک روز زمستون وقتی توی انبار بودیم اونقدر سرگرم کار بودیم که اصلا یادمون رفت همه رفتن و ما تنها ته انبار هستیم!
یک نگهبان پیر دم باجه داشتیم که همیشه خدا خواب بود!
من حین کار بودم، و داشتم با سمیه حرف میزدم که یهو گفت: نوید حواست هست توی پاتوق(گوشه انبار) هستیم؟ حتی زیلو هم اینجاست!!
من:خوب سمیه چی میخوای بگی؟
سمیه خودش چسبوند به من ازم لب گرفت گفت:یادت میاد چه قولی بهت دادم، لعنتی من چندماه هست منتظرم به قولم عمل کنم!اصلا اینجا موندم که انجامش بدم بعد برم
من که هاچ واج بودم تازه دوزاریم جا افتاد که سمیه میخواد کوس بده ، حال حوصله بحث و فکر کردن نداشتم ، سمیه خودش زیلو پهن کرد، اهسته اهسته لخت شد، دوربین گوشی اش روشن کرد و ثابتش کرد(عاشق دیدن فیلم سکس خودش بود) حتی یک پتو هم توی یکی از کارتون ها گذاشته بود و فکر سرما رو هم کرده بود
لخت لخت داراز کشیده بود و گفت: حالا تو مرد من باش،،
یکم اسپری به کیرم زد تا اثر کنه روی هم دراز کشیدیم شروع کردیم عشق بازی
عشق بازی که خیلی متفاوت بود، رسما سمیه بیخیال اعتقادات،باورهای خودش شده بود، وقتی که مجرد بود میشد توجیه کرد ولی الان هیچ رقمه جای حرف حدیثی نبود! یه مدت که گذشت
کیرم گذاشتم توی کوسش ،کوسش تنگ تنگ بود!
خنده خنده گفت: با دول که ساسان داره شما فکر کن همون دختر داری میکنی!
حسابی از کوس کردمش، ولی وقتی خودش نشست روی کیرم اووووف پسر چه دیونه بازی در میاورد، با اون کمرش تند تند بالا پایین میرفت ،
لعنتی خود خود جنده شده بود، هر مدلی که فکرش کنید از کوس کون داد،از بس حشر داشت که همه شکمش از ترشح کوسش خیس شده بود
،اون روز گذشت و سمیه کمتر و کمتر سرکار میومد.

ولی برخلاف انتظار شما رابطه من سمیه ادامه داشت، سمیه یک واحد نقلی داشت که پدرش بهش داده بود ولی اجاره نداده بود،همیشه اونجا سکس میکردیم
حتی وقتی سمیه حامله شدش، گاه بیگاه حشرش به صورت فورانی میزد بالا اونجا سکس میکردیم
تا اینکه منم ازدواج کردم و کلا همه چی تموم شدش
اومیدوارم خوشتون اومده باشه ،این رابطه دو سه سالی ادامه داشت تا تموم شد، سعی کردم خلاصه بنویسنم،اگر غلط املایی داشتم یا اسمی رو پس پیش نوشتم ببخشید، از این دست اتفاق ها در محل کار یا زندگی روزمره زیاد اتفاق میفته هرکدوم ماجرایی داره امیدوارم خوشتون اومده باشه ، خوشحال میشم اگر تجربه مشابه دارید در کامنت ها بگید

 

 

نوشته: نوید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *