زیرخواب

سامان تا وارد خونه شد گفت من امروز خیلی سرم شلوغ بوده عزیزم میشه برام یه حوله بزاری رو چوب لباسیِ نزدیک حموم…

گفتم چشم و رفتم سمت کمد دیواری تا براش لباس زیر و حوله ببرم
تمام اتفاقات روز رو توی اون چند ثانیه مرور کردم خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا چیزی نگم یا از حالات و رفتارم متوجه مورد عجیبی نشه

چند روز بود که تلگرامش رو هک کرده بودم و فهمیده بودم با دختر خواهر خودم که چند ماهیه طلاق گرفته و فقط 20 سالشه ریخته رو هم اما تا امروز فکر میکردم فقط چت میکنن و کصشر میگن و میزاشتم پای حشری بودن اون و هول بودن سامان
میگفتم خودشون می‌فهمن این کار اشتباهیه و مرد و زن متاهل نباید نفر سوم وارد رابطه کنه

حتی دیشب که داشتن قرار مکان میذاشتن فکر میکردم دارم خواب میبینم
یعنی این سامان منه که داره با خواهرزاده ی خودم بهم خیانت میکنه
گریه م گرفته بود
میتونستم تو خواب بکشمش

 

یا فردا سر میز صبحونه سم خورش کنم شایدم بهتر بود خودمو بکشم یا به خواهرم بگم که دختر جنده ش رو قلاده کنه

هرچی که بود نمیدونم کی خوابم برد و صبح با صدای سامان که داشت خداحافظی می‌کرد بیدار شدم

به خودش رسیده بود یه پیرهن سفید و شلوار کتان مشکی تنش کرده بود
با چشم نیمه خواب گفتم به‌به امروز شیک میری خبریه
+نه عزیزم یه جلسه داریم تو شرکت
تو چیزی نمیخوای
_نه مرسی خواستم پیام میدم
خب خداحافظ

درو بست و رفت
من موندم و فکر و خیال
_مگه چی کم گذاشتم براش
_به منم شماره دادن ولی هیچوقت حتی نخواستم به خیانت فکر کنم و شماره ها رو سریع مینداختم تو اولین سطل آشغال
_هفته ای چند بارم که سکس داریم و تا کم نیاره من کوتاه نمیام

داشتم همه ی این چیزا رو مرور میکردم و دوباره رفتم سراغ تلگرام
تا از در خونه خارج شده بود به فرانک پیام داده بود
_سلام نفس… صبح بخیر
+سلام خوبی صبح توم بخیر عزیزم
_امروز ساعت 10 تو آدرسی که بهت گفتم باش
+باشه عزیزم فقط بی زحمت لوکیشنش رو هم برام بفرست که با ماشین میام دیگه راحت برسم
_باشه عزیز دلم

 

 

تو چند دیقه تمام عشق چند ساله م به سامان به نفرت تبدیل شده بود

بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم
1 ساعت دیگه شوهر عزیزم با خواهر زاده ی جندم که چند ماه بود باهاش قهر بودم و بخاطر بی ادبی هاش نگاش هم نمیکردم قرار سکس داشتن و سامان اینو میدونست که من چقدر از فرانک بدم میاد و بازم منو بهش فروخت

یه نفرت واقعی تو وجودم نسبت به جفتشون شکل گرفته بود نقشه ها و کارای عجیب و غریب به ذهنم می‌رسید اما تصمیم گرفتم که زود تر برم به آدرس مکانشون و با چشم خودم ببینم و اگه بتونم چند تا عکس هم بگیرم

سوئیچ رو برداشتم بعد منصرف شدم اسنپ سفارش دادم
پراید سفید درخواست رو قبول کرد کنسل کردم
دوباره دوباره دوباره

بعد از 20 بار بالاخره یه تاکسی 405 درخواستم رو قبول کرد
رفتم پایین و منتظر موندم تا برسه
یه مرد 50 ساله بود
تو راه بهش گفتم من خبرنگارم و دنبال سرنخ یه کلاه برداری هستم و ازش پرسیدم میتونه تا ظهر در اختیار باشه یا نه در این بین کارت بین المللی تدریس زبانم رو نشونش دادم اونم که سواد درست درمونی نداشت از نوشته های انگلیسی روی کارت استدلال کرد و قانع شد که حتما راست میگم
و اوکی رو داد

اوضاع همونجوری که فکر میکردم پیش رفت سامان رو دوستش رسوند و فرانک با ماشین خودش به لوکیشن اومدن و چند تا عکس نصف و نیمه و یه فیلم از لحظه ای که سامان و فرانک از خونه بیرون زدن و از هم جدا شدن گرفتم و وقتی ساعت 12 تاکسی منو در خونه پیاده کرد مثل ابر بهاری داشتم گریه میکردم خودمو وسط زندگیه خاکستر شده م میدیدم

دیگه تا غروب تونسته بودم به افکارم مسلط بشم و آروم به نظر بیام
سامان اومد و رفت تو حموم
از حموم که بیرون اومد گفت لیلا جان قسمت جدید پیکی بلایندرز اومده تو شرکت دانلودش کردم حوصله داری ببینیم

یه لبخند زدم و گفتم آره چرا که نه عزیزم
اگر چشماش قابلیت دیدن درونم رو داشت می‌فهمید که پشت اون عزیزم یه دنیا خشم و نفرت و انتقام خوابیده

شام رو کشیدم و یه سفره ی کوچیک بردم نزدیک tvپهن کردم و سامان هم فیلم رو پلی کرد
داشتم فیلم رو میدیم که یه دیالوگ مثل جرقه ی اتصال سه فاز تمام سلول های بدنم رو بیدار کرد

_اونجا بود که رئیس گروه بیلی بویز بعد از ترکیدن نارنجکه آرتور تو چند قدمیش با خودش زمزمه کرد :توماس شلبی، اگر جنگ میخوای پس جنگ رو به دست میاری

تو ذهنم زمزمه کردم
سامان اگر خیانت میخوای پس خیانت رو به دست میاری…

 

 

از فرداش تمام فکر و ذکرم شده بود تلافی کاری که سامان با من کرده بود

تلگرامش رو از رو گوشیم پاک کردم چون دیگه برام اهمیتی نداشت چند بار دیگه قراره با هم باشن
تصمیم گرفته بودم دردی که وارد قلبم کرده رو تسکین بدم
نه روانشناس و نه طلاق و نه حتی رسوا کردنش اندازه ی یه خیانت منو آروم نمی‌کرد و زخمم رو التیام نمی‌داد

تا چند شب بعدش تقریبا تصمیم گرفته بودم که چیکار کنم و از کجا شروع کنم

سامان یه برادر زاده داره
تقریبا 24 ساله، تمام عمرش توی زمین چمن بوده و هیکل خوش فرمی داره مثل همه ی پسرای دیگه دوس دختر هم داره و اتفاقا چند بار عکسشو نشونم داده بود

یه شب بهش پیام دادم سلام میلاد جان چطوری

+سلام زن عمو ممنونم شما خوبی؟ عمو خوبه؟
_مرسی عزیزم مام خوبیم
میخواستم ببینم کسی رو میشناسی تعمیرات باند و اسپیکر بلد باشه
این اسپیکر ما خراب شده موقع کم و زیاد کردن ولوم قطع میشه
(میدونستم اگه اینو بگم، احتمالا میگه خودم بلدم _چون چند وقتی توی مغازه ی تعمیرات سیستم صوتی و تصویری کار کرده)
_زنعمو اجازه بدین خودم ببینم اگر بلد نبودم میبرم میدم درست میکنن براتون فردا آماده‌ ش کنین بیام بیارمش بازش کنم ببینم چشه

+مرسی میلاد جان به زحمت میفتی میخوای وسایلت رو بیار اینجا که دیگه هی نخوای بری و بیای
_باشه چشم اگه کار من نبود از همونجا میبرمش مغازه ی یکی از دوستام

+باشه پس، فردا منتظرم شب بخیر
_چشم شب شمام بخیر

 

 

فرداش بعد از رفتن سامان رفتم یه دوش گرفتم و بدنم رو شیو کردم و حسابی به خودم رسیدم
باید تا قبل از اومدن میلاد یه تیپ سکسی که تحریکش کنم میزدم
یه چرخی تو لباسام زدم اما چیزی که هم تحریک کننده باش هم خیلی ضایع نباشه پیدا نکردم
خلاصه یه دامن زرشکی مخملی داشتم که قدش تا زیر زانوم بود پوشیدم و زیر‌ش هم بجز شُرت چیزی نپوشیدم

امیدوار بودم با برجستگی ها ی ورزشکاری سفیدی پاهام و ناخن های لاک زده م بتونم میلاد رو تحریک کنم
یه تاپ سورمه ای خیلی جذب هم برای بالا تنه م انتخاب کردم که سینه هامو حسابی به چشم بیاره

تقریبا ساعت 10 بود و آماده بودم و میلاد هنوز نیومده بود چند دیقه بعد آیفون رو زد و درو براش باز کردم تا موتورش روبیاره داخل پارکینگ و برسه بالا 3 دیقه ای وقت داشتم تا ببینم همه چیز طبق نقشه م داره پیش میره و یه مرور داشته باشم… وقتی درو براش باز کردم و منو دید جا خورد اما طبق معلوم دستشو آورد جلو و باهام دست داد و با یه حالت کنجکاوانه ای پرسید
_زنعمو مهمون دارین
+نه عزیزم دوستم اینجا بود چند دقیقه ای میشه که رفته
_آها خوب شد زود تر نیومدم محفلتون رو خراب کنم
+خندیدم و گفتم نه اختیار داری
نگاه های ریز میلاد رو روی پاهای لختم حس میکردم
و یه لبخند رضایت ازینکه مرحله ی اول خوب پیش رفته رو لبم بود
دعوتش کردم بشینه رو مبل تا براش چای بیارم و اونم نشست و همچنان هر فرصتی گیر می‌آورد سینه ها و پاهام رو دید میزد و اما هنوز اثری بین پاهاش نمیدیدم
حین خوردن چای گفت زنعمو این اسپیکر کجاست یه نگاه بهش بندازم
گفتم توی اتاق ته راهرو هست تا تو چای میخوری برات میارمش
بلند شدم و به طرف اتاق حرکت کردم اما میدونستم که میلاد نگاش به باسن و ساق پامه و داره میخوره منو بخاطر همین تا تونستم آروم رفتم تا بیشتر تحریکش کنم

تو اتاق که رسیدم بعد از چند لحظه بلند داد زدم آیییییییی آخ کمرم
یهو میلاد بدو بدو اومد سمت اتاق و گفت چی شد با یه حالت که انگاری درد دارم گفتم اومدم باند رو بلند کنم کمرم یه تیر وحشتناک کشید
گفت شما ک نباید اینو بلند کنین این حد اقل 30 کیلو هست
واسه منم سنگینه چ برسه به شما

 

 

دستمو دراز کردم تا کمکم بده بلند بشم اونم دستمو گرفت و بلندم کرد

حین بلند شدن نگاهم بین پاهاش افتاد که حسابی باد کرده بود و از روی شلوار جینش میشد راحت فهمید که چ خبره
خودمو بهش نزدیک کردم گفتم میلاد کمکم کن برم رو کاناپه
یکم دراز بکشم خوب میشم

میلاد هم که انگاری لاتاری برنده شده با یه چشم حتما دستشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و منم خودمو بهش تکیه دادم و آروم آروم به سمت پذیرایی رفتیم توی راهرویی که اتاق ها و سرویس قرار داشت فضا کمتر بود و دستشو ناخود آگاه از کمرم بالا تر آورد طوری که نوک انگشتاش مماس با سینه هام بود منم سعی می‌کردم بیشتر خودمو بهش بمالم تا تحریک شه
به کاناپه ک رسیدیم آروم منو نشوند و خودش هم رفت دنبال درست کردن باند تا بیارتش و دست به کار بشه

وقتی شروع کرد با هر پیچ که باز می‌کرد یه دیدی هم با پاها و سینه های من میزد که حالا دیگه آروم دراز کشیدم بودم و ادای کسایی که درد دارن رو در می‌آوردم
گاهی که جا به جا میشد یا بلند میشد میتونستم باد کردگی زیر شلوارش رو ببینم

باید کاری میکردم قبل از اینکه شهوت از سرش بپره
این بچه مثبت تر از این حرفا بود ک آمار دادن منو بفهمه…
کمی آه و ناله کردم و ابراز درد کردم که میلاد گفت زنعمو میخوای ببرمت دکتر
گفتم نه عزیزم خوب میشم
غروب عموت بیاد یکم ماساژش بده خوب میشم
یهو میلاد گفت اگه مشکلی نیست میخوای من ماساژتون بدم درد نکشین

 

 

گفتم مرسی عزیزم تو رو به زحمت نمیندازم بیشتر از این
_نه چه زحمتی زنعمو
بلند شد و اومد سمتم و کنارم روی زمین نشست
منم دمر شدم و با دستم بهش گفتم کجا درد میکنه
شروع کرد مالیدن کمرم و خودشو هم آروم به مبل می‌مالید
این کارش منو به اوج شهوت رسوند بهش گفتم لطفا یکم تاپمو بده بالا قشنگ ماساژ بده اونجا رو
میلادم گفت باشه و اومد رو کاناپه یه پاش رو وسط پاهام و یکی دیگه رو کنار پاهام گذاشت و تاپمو تا نزدیکی بند سوتینم بالا داد و شروع کرد به مالیدن کمرم
لرزش دستشو به وضوح حس میکردم
اصلا تعادل حسی نداشت و در آستانه ی انفجار بود و این همون چیزی بود که من براش برنامه ریزی کرده بودم
که به جایی از جنون برسونمش که دیگه بدنش از مغزش دستور نگیره بلکه همه چی از کیرش دستور بگیره
از طرفی کنجکاو بودم ببینم حالا که شرایطو براش آماده کردم چیکار میکنه
اصلا عرضه ی کردن زنعموش رو داره وقتی که همه جوره داره بهش پا میده یا نه

اون پایی که وسط بود رو گذاشت کنار م و پاهام کامل بین پاهاش قرار گرفته بودن
منم با هر مالیدن فقط میگفتم ٱخیش، مرسی میلاد جان
آخيش مرسی عزیزم

دستشو بالا آورد و می‌برد زیر تاپم تا بالا تر از خط سوتینم
یهو بهم گفت زنعمو میخواین لباستون رو در بیارم قشنگ ماساژتون بدم منم گفتم آره عزیزم مرسی

شهامتش بیشتر شده بود و توی چند ثانیه لباسمو در اورد و من با سوتین دمر خوابیده بودم

دیدم قفل سوتینم رو هم باز کرد و آروم از از زیر تنم کشیدش بیرون

 

و منم تو اوج شهوت بودم و دیگه خودمو بهش سپرده بودم با هر کارش فقط آه میکشیدم و ازش تشکر میکردم

دستشو آروم به پهلو هام می‌کشید و فکر کنم فهمیده بود ک درد کمرم عملا الکی بوده
آروم دستشو کنار پهلوهام آورد و دستش به سینه هام خورد و با نوک انگشتاش کمی کناره های سینه هامو مالید
آه کشیدن و مرسی گفتن های منم جوری حشری و با اعتماد به نفسش کرده بود که گه گاهی دستشو تا روی باسنم با احتیاط میکشید و از باسن هایی که حاصل چند سال فیتنس کار کردن بودن لذت می‌برد
وقتی کمی بالا تر اومد کامل کیرشو به کونم فشار داد و میتونستم حسش کنم که داره خیلی ریز از روی شلوار تلمبه میزنه
منم کونمو براش بیشتر قمبل کردم که چراغ سبزی نشون داده باشم
دیگه کمرو شونه هام رو ول کرده بود و عملا فقط داشت باسنمو می‌مالید اما جرات حرکت آخر رو نداشت
خودم آروم گفتم میلاد جان دامنم رو بکش پایین تر
گفت باشه زنعمو و زیپ کناری دامن رو باز کرد و با کمک خورم دامنم رو در آورد و شروع کرد به مالیدن باسن سفید و گوشتیه من،،، آب کسم راه گرفته بود و کامل شرتمو خیس کرده بود میلاد هم با هر بار نوازش و مالیدن باسنم سعی می‌کرد دستشو به داخل چاک باسنم و مشخصا به سوراخ کونم برسونه و کم کم داشت شرتمو هم از پام در می‌آورد و وقتی ک دید من چیزی نمیگم و آه میکشم کامل از پام در آوردش و یه دستی به کص و کونم کشید صدای باز کردن کمربند و در آوردن شلوار خودش رو هم میتونستم بشنوم
وقتی شلوار و شورتش رو درآورد دوباره اومد روی بالای رون پام نشستم و کیرشو که میتونستم حس کنم از کیر سامان بزرگتر و کلفت تره بین چاک باسنم قرار داد و داشت به زنعموش لاپایی میزد

آروم سر کیرشو به کص تپلم می‌کشید و منم آه ناله م کل خونه رو گرفته بود

 

 

با تکون دادن کونم بهش فهموندم که بزاره توش و اونم پیام منو دریافت کرد و سر گرد و کلفت کیرشو با زور وارد کص تنگم کرد و من دوباره یه آه بلندی کشیدم

سانت به سانت کیرش داشت وارد وجودم میشد و تمام درد ها و نفرت هامو التیام میداد با عبور آخرین میلی متر ها ی کیرش از کصم و خوردن خایه هاش به نوک انگشتام فهمیدم که این آخرشه و منتظر بودم میلاد تلمبه زدن و کردن کصم رو شروع کنه

روم دراز کشید و لبشو به گردنم رسوند با ناله های خفيف شروع کرد به کردن و تلمبه زدن تو کص زنعموش

منم ناله میکردم و ازش میخواستم ک ادامه بده

لباشو به گردنم رسوند و همزمان در حال تلمبه زدن بود و بعد از دو دیقه با یه لرزش کیرشو بیرون کشید و تمام آبش رو روی باسنم خالی کرد،در حالی که من قبل از اون به ارگاسم رسیده بودم…

 

 

نوشته: لیلا م

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *