دردسرهای خواهر کص طلایی

خونه ما دارای یک سالن بزرگ هست که یک در بزرگ از وسط اونو جدا میکنه و تبدیل به‌دو تا اطاق بزرگ که هر کدوم در خروجی جداگانه ای داره تقسیم میکنه
ما همیشه بعنوان دو اطاق از سالن استفاده میکنیم و در وسط معمولا قفل هست و‌فقط زمانهایی اون در رو باز میذاریم که مراسمی باشه و تعداد زیادی میهمان داشته باشیم
اون زمان 19 سالم بود و دانشجو بودم ، و یک خواهر هم دارم که دوسال از خودم کوچکتر هست و انصافا بر خلاف من که چهره ای زشت و هیکل و تیپ تخمی دارم و حسرت اینکه یک دختر به اندازه ارزنی تحویلم بگیره رو همراه با خودم به گور میبرم خواهرم فوق العاده زیبا بود و علاوه بر زیبایی ، از اون دخترهای مرتب ، منظم و بی حاشیه ای بود که هیچوقت من ندیدم با پسری رابطه داشته باشه یا کارغیر موجهی ازش سربزنه و بعضی وقتها احساس میگردم که این گویا اصلا از نظر جنسی عقیم هست چون اصلا کششی به جنس مخالف نداشت ، و بخاطر همین ویژگی و نجابتش و زیبایی ظاهریش و البته جثه درشتش که کمی سنش رو بیشتر نشون میداد از سن 15 سالگی خواستگار داشت و صادقانه تمام همسایه ها و فامیلمون‌که پسر جوان داشتن حداقل یکبار از خواهر من خواستگاری کرده بودند و انواع خواستگار از پسر 18 ساله تا پیر پسرهای 45 ساله ای که خر هم پولشون رو نمیکشید برای خواهرم اومده بود

 

اما اون روز جمعه بود و ما هم مهمون داشتیم و‌ قرار شد شب هم‌ بمونن چون اکثرا از تهران اومده بودن ختم، بعد از کوفت کردن ناهار بزرگترا از جمله مامانم اینا کلا رفته بودن ختم و‌پسرها رو هم داییم برد استخر ، تقریبا همه پسرها رفته بودن بجز من که امتحان داشتم و از اون گذشته کمی کسالت هم داشتم ، اول رفتم اطاق خودم منتها حالم خوب نبود و‌ حوصله ام هم سر رفته بود ، میخواستم تلویزیون نگاه کنم دیدم دخترا جمع شدن اونور سالن که تلویزیون اونجا بود و بخاطر اینکه دخترا لباس راحتی تنشون بود که نصف بدنشون برهنه بود و به یک دامن و یک تاپ خلاصه میشد روم نشد برم و بخاطر اینکه راحت باشن نرفتم و یه پتو برداشتم منم اینور سالن خوابیدم و بیشتر هم قصدم این بود از درز و شکاف در نگاه کنم بلکه صحنه جالبی گیرم بیاد ولی بدبختانه خواهر خودم پشت در نشسته بود که اولا خواهرم بود و نمیتونستم بهش نظر داشته باشم و‌دوم اینکه همیشه قبل از اینکه بشینه دقت میکرد جاییش تو چشم نباشه خیلی به این موضوع دقت میکرد و حواسش به خودش بود که یموقع جایی از بدنش تو‌دید نباشه
خلاصه اینکه شاید فاصله امون به یک متر نمیرسید حدود یه ده تایی دختر میشدن که همشون یا 16 ساله بودن و یا 17 ساله‌ و خدایی همشون درجه 1 بودن‌ ، و خونه ما رو تبدیل به طاووس آباد کرده بودن ، اولش صحبتهای معمولی میکردن و داشتن ازدبیرستان و کلاس کنکور و این جور چیزا صحبت میکردن که مسیر صحبتهاشون کشیده شد سمت دوست پسراشون وجالب اینکه همشون دوست پسر داشتن و از دوست پسراشون کلی تعریف کردن فقط خواهرم من حرفی نزد حالا داشت یا نداشت مشخص نشد

 

جالب تر اینکه همه صحبتها و کارایی که خانمهای متاهل با شوهراشون میکنن اینا هم با دوست پسراشون تجربه کرده بودن و یجورایی انگار داشتن اعتراف میکردن ارام ارام رفتن سمت خاطرات سکسی که اینبار نوبت خواهر من شد که شگفتی ساز بشه و در کمال حیرت و تعجب من ماجرای دادنش رو به پسر همسایمون که خواهرش دوست خواهرم بود گفت اونم نه یکبار بلکه مدت یکماه هر روز میرفته اونجا پسر همسایمون هر دو رو میکرده هم آبجی خودش رو هم برا منو که ناشی از اعتماد زیادی به دختر همسایمون که دوستش بود‌و‌‌حماقت خودش باعث یک تجربه ناخوشایند براش شده بود که حتی چند بار پسره سر کیرش رو تو کس این فرو میکنه منتها گویا ففط سر کیرشو‌کمی میکنه تو البته طوری که خواهرم میگفت پسره خودش نخواسته که بگارتش رو برداره
بهرحال از یک طرف هم برام خیلی جالب بود تو فامیلمون دخترا چقدر باهم صمیمی و ندار هستن و تا این حد رازهاشون رو بهم میگن
برای من سایرین اهمیت نداشتن فقط گوشامو‌تیز کرده بودم خواهرم بگه کی اونو کرده بود وچطور دختری تا این حد خود دار اجازه داده بود‌ بکننش
جالب اینکه چقدر دلم میخواست خواهرم هم داده باشه و تعریفش کنه ، راستش اگه اون خاطره ای نداشت حسابی حالم گرفته و پکر میشدم تازه اونموقع‌یک ویژگی خودم رو کشف کردم و اون اینکه اصلا کشش جنسی به خواهرم نداشتم ولی درعوض چقدر برام لذت بخش بود خواهرم رو بکنن وقتی کمی به این موضوع فکر میکردم و میدیدم‌ که چقدر دوست دارم‌ خواهرم رو جلوی خودم بکنن به این نتیجه میرسیدم که شاید بیماری روانی داشتم اخه مگه‌میشه انسان جلوی چشمش خواهرش ، که عزیزترین وابسته اش هست رو‌بکنن و این لذت ببره
در کل خواهرم این خاطره رو بیشتر برای عبرت اون یکی دخترا داشت تعریف میکرد

 

خواهرم گفت حدود 11 یا 12 ساله بودم‌ و اکثرا یا دخترهمسایمون میومد خونه ما و یا من میرفتم خونه اونا درس بخونیم البته مامانم کمی نگران بود و وقتایی که میخواستم برم خونه‌همسایمون کلی بهم‌سفارش میکرد که حواسم به داداشش باشه که اون موقع 17 ، 18 سالی داشت و دیگه مردی بودمامانم میگفت خیلی بچه پر رویی هست و اگر پا بده از خود اونم رد نمیشه ، راستش من اینو جدی نمیگرفتم و‌بحساب سطح فکر قدیمی مامانم و از روی نگرانی زیادش میذاشتم و مثل مامانم نگران نبودم چون اولا تا اون موقع چیزی ازش ندیده بودم و از طرف دیگه بخودم‌خیلی مطمئن بودم و دیگه اینکه میگفتم من‌پیش خواهرشم تنهاکه نیستم
تا اینکه یروز مامانش رفته بود بیرون روز قبلش ما امتحان ورزش داشتیم و تمام بدنمون کوفته شده بود و درد داشت و بدجوری داغون بودیم‌ من و دوستم داشتیم صحبت‌همین مسئله رو میکردیم‌ و در اطاق هم باز بود که داداشش که چند بار به بهانه های مختلف‌امده بود و رفته بود حرفهای ما رو شنید و به خواهرش گفت چرا درد داری ؟ چرا تابحال حرفی نزدی ؟ خواهرش گفت بخاطر امتحان ورزش هست و‌چیز مهمی نیست به خواهرش گفت میخوای بخواب رو زمین تا کمی سرشونه هاتو بمالم و یا اصرار اون خواهرش رو شکم خوابید ، و پسره کنارش نشست و چنان حرفه ای ماساژش میداد که منم حسودیم میشد به خواهره و آرزو میکردم کاش من جای اون بودم ، یهو بمن گفت میخوای بلند شو بیا‌ سرشونه های تو رو هم بمالم هول کردم و گفتم نه مرسی دست شما درد نکنه نیاز نیست ، گفت تو هم مثل همین خواهرمی برام انگار کمی ترس داری ، نترس با شئونات اسلامی ماساژ میدم یه جورایی به غرورم برخورد بهم گفت میترسی و ، میخواستم بلند شم برم منتها تو دودلی بودم که برم یا نرم دیدم دوستم گفت اره فلانی خیلی خوبه بیا تو رو هم ماساژ بده ، خوب منم که پیشت هستم دیگه نگرانی نداره و بالاخره به تردیدم غلبه کردم و بلند شدم و رفتم طرف پسره و بیشتر بخاطر اینکه گفت میترسی ، ولی تو‌دلم یه انقلابی بود که نگو چون واقعا هم ‌بدجوری میترسیدم

 

اما روی شکم خوابیدم و‌اونم شروع کرد و‌انصافا انگار دستش جادویی بود هیچ‌ حرکت بدی هم انجام نداد و خیلی عادی از روی لباس فقط نزدیک‌کمرم ماساژ میداد و پایین تر نمیرفت وقتی هم برا منو تموم کرد گفت بخواب الان ادامه اشو میدم و رفت سراغ خواهرش و اونو شروع کرد ، اما اینبار کمی لباس خواهرش رو داد بالا ولی برا منو نزد و مثل قبل فقط ماساژ داد‌ خیلی بهمون حال میداد و زمانیکه نوبتمون بود دوست داشتیم طولانی تر بشه چند بار که نوبتی ماساژمون داد بمن گفت من با اجازه مثل زهراکمی لباست رو میدم بالا تا راحت تر ماساژت بدم و بدون اینکه منتظر پاسخ من باشه پیراهنمو داد بالا من از یک‌طرف شدیدا نگران بودم و میترسیدم از یک طرف هم‌حسابی داشتیم کیف میکردم و‌برا اولین بار یه لذت ناشناخته ای که برای اولین بار داشتم تجربه میکردم و داخل سینه هامو لای پاهام میپیچید و برا اولین بار بود که تجربش میکردم و دهنمو قفل کرده بود ، و دیگه کاملا مطیع شده بودم
که یهو گفت دخترا بلند شید بریم زیر زمین چون یموقع مامانم بیاد داخل و اینجوری ببیندمون اون که نمیدونه من نظری ندارم و تنها دارم ماساژتون میدم یموقع فکر بد میکنه
نمیدونستم چکار کنم هم میترسیدم و هم دلم‌میخواست ادامه‌بده ولی در نهایت انگار نمیتونستم جلو خودمو‌بگیرم ، دنبالش رفتم تو زیر زمین و به هر دو مون اشاره کرد که بخوابیم واول خواهرشو انجام داد منتها کمی که مالید ، پیرهنشو در اورد ببرون و یکم بعد شلوارشم در اورد و حالا زهرا با یک شرت زیر دست داداشش بود راستش خیلی برام جالب بود که یک دختر لخت زیر دست داداشش بود و یجورایی برام تحریک کننده هم بود اونم راحت دستو هر جا که میخواست میذاشت رو باسنش زیر سینه هاش ، کیرش هم بدجوری زیر شلوارش بلند شده بود و تو چشم‌بود منتها به رو خودمون نمی اوردیم
بعدش اومد سراغ من و پیرهنمو‌ داد بالا و‌ یکم که ماساژ داد یهو شلوارمم تا زیر باسنم‌پایین کشید میخواست بکشمش بالا ولی نذاشت و کمی بعد کامل شلوارمو کشید بیرون و حالا منم مثل زهرا با یه شرت جلوی داداشش بودم

 

از خجالت داشتم میمردم که یهو‌ نشست رو باسنم دیدم هیچی پاش نیست و شلوار و شرت خودش رو هم در اورده بود نگاه به زهرا کردم دیدم شرت هم پاش نیست تو این حین دراز شد رو پشت منو شرت منو هم داد پایین‌و کمی بعد در گوشم گفت برگرد تا از جلو هم حال کنیم گفتم میخوای تو بکنی ؟ گفت نه‌میخوام‌لای پایی باهات حال کنم و گفت برگرد و طاقباز شدم کیرشو گذاشت لای کونم و اینقدر جلو و عقب کرد که آبش اومد سریع خودمو پاک کردم و اومدم خونه فرداش زهرا اومد سراغم و گفت داداشم میگه کسی خونمون نیست بیا ماساژت بدم بلند شدم رفتم ولی اینبار اذیت شدم چون کیرشو کرد تو کونم ولی بازم تا خونشون خالی میشد زهرا میومد سراغم ، با من مثل زن و شوهر شده بودیم و یجورایی معتاد شده بودیم چند روز بعد خونه خودمون خالی شد و اونا میومدن خونه ما تا یکماهی هر روز کارمون بود‌تا اینکه مامانم شک کرد و دیگه نذاشت برم خونشون

 

 

نوشته: م

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *