سلام فرمانده

سلام دوستان

این داستان یه داستان واقعیه و من فقط اسما رو عوض کردم
اسم من زینب هستش 19 سالمه و اسم مامانم هم زهرا.

خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم برمیگرده به چندماه قبل که یک سرود خیلی زیبا به اسم سلام فرمانده که در وصف امام زمان بود خیلی فراگیر شده بود و موجب شادی قبل آقام سید علی شد.

مدتی از منتشر شدن سرود گذشته بود که یه روز وقتی مامانم داشت با یکی از فامیلای ضد انقلاب و معاندمون بحث میکرد و میگفت استادیوم جای خوبی واسه خانوما نیست و خوبه که ممنوع کردن،

یهو از طرف فرمانده بسیج محله مون یه پیام واسه مامانم اومد که قراره فرداش توی استادیوم آزادی یه جشن برگزار شه که بریم سرود سلام فرمانده رو توش بخونیم و دل آقا رو شاد کنیم

راستش مامانم مسئول واحد فرهنگیه و منم تو همون واحد کمکش می کنم
مامانم گفت به همه خانوما پیام بدم و بگم فردا بیان بریم استادیوم ولی خب ممکن بود خیابونا شلوغ شه چون همه مردم به عشق فرمانده سیدعلی میومدن استادیوم پس ما هم تصمیم گرفتیم با هم حرکت نکنیم و اونجا همو ببینیم

قرار شد همه دم گیت 4 بمونن تا ساعت 3 بریم تو

 

 

برنامه رو چیندیم و همه خانومای بسیجی هم اعلام حضور کردن و گفتن میان.

صبح روز موعود فرا رسید و ما هم با شوق از خواب بیدار شدیم که بریم دینمون رو به آقا امیرالمومنین ادا کنیم تا شاید بتونیم تو بهشت یکی از حوری های ایشون باشیم یا حداقل بهمون توفیق بدن که تو همین دنیا یکی از حوریای آقام سید علی باشیم. ما مسیرمون طوری بود که باید با مترو میرفتیم. حاضر شدیم و با هم رفتیم توی ایستگاه مترو. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و مامانم بهم گفت کنارش باشم که تو شلوغی همو گم نکنیم. ولی خب من نمیخاستم پیش مامانم باشم. دلم هوس یکم شیطونی کرده بود.مترو که داشت نزدیکش میشد یهو خیلی طبیعی از مادرم دور شدم و خودمو بین جمعیت گم کردم تا مامانم منو نبینه مترو که رسید دویدم توی کوپه ی مردانه. اتفاقا خیلی از دخترا هم توی همون کوپه بودن چون جا به اندازه کافی نبود البته بیشتر که دقت کردم دیدم زنونه هم شلوغه اما خلوت تره. شاید اوناهم مث من میخاستن شیطونی کنن

تو این شلوغی اتوبوس همینطور بیشتر به هم میچسبیدیم که ناگهان حس کردم یه نفر خودشو از پشت چسبوند بهم. اولش فکر کردم اتفاقیه و سعی کردم بهش نخورم ولی از اونطرف ته دلم میخاستم خودمو بچسبونم بهش. اما خب روم نمیشد و منتظر موندم تا اتوبوس شلوغتر شه و خوشبختانه زود این اتفاق افتاد و حین این شلوغی چسبیدم بهش

وقتی خوردم بهش کیرشو محکم چسبوند به کونم. مشخص بود کیرش سفت سفت شده و اونم از اون موقع تو فکر کون من بود. راستش من کونم نسبتا بزرگ و خیلی خوش فرمه احتمالا به مامانم رفتم البته خب پدرمم همینطوره

یکم سخت بود که کونمو خوب بمالم به کیرش با اینکه کون من بزرگ بود ولی اونم شکمش بزرگ بود. کیرشم مشخص بود خیلی بزرگ بود ولی چون تو شلوار بود جلو نمیومد ولی اگه زیپ اون شلوار سبز خوشگلش رو باز میکرد کیرش خیلی راحت تو کونم فرو میرفت.کیرشو به کونم میمالوندو تو اون شلوغی هیشکی متوجه نشد خیلی عادی بود چون همه به هم چسبیده بودن شاید حتی بقیه هم داشتن همو میمالیدن. کونمو بیشتر مالیدم به کیرش

 

دستمو بردم زیر چادرم و آروم چاک کونمو واسش باز کردم اونم کیرشو گذاشت لای چاک کونم. نبض کیرشو با کونم حس میکردم. کاملا با نبض قلبم یکی شده بود. کصم خیس خیس شده بود و داشتم کصمو با دستم میمالوندم دیگه خیلی حشری شدم و تصمیم گرفتم که بچرخم تا کیرشو راحت بمالونه به کسم.چرخیدم و به صورتش نگاه کردم

یه مرد جاافتاده حدودا 45 ساله قد متوسط و ریش سفید و تیغ تیغ. سرش کچل بود و یه شکم گنده داشت که منو خیلی حشری میکرد.
خودم و چسبوندم به شکمش و یکم به پشت خم شدم تا بتونم کسمو به کیرش بمالم
سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: اسمت چیه خوشگل خانوم؟ با یه حس حشری که سرتا پای وجودمو فرا گرفته بود و اصن نمیتونستم صحبت کنم گفتم: زینب. اونم گفت: منم هادیم. کونت خیلی حشریم کرد امیدوارم کستم به همون خوبی باشه منم گفتم: نگران نباش کسم واست قابل تصور نیس بس که خوردنیه کلوچس

اومد ادامه بده که دستمو گذاشتم رو لباشو گفتم لازم نیس چیزی بگی فقط بیا کیف کنیم.کصمو خوب مالیدم به کیرش
کیرش سفت ترین چیزی بود که تو عمرم دیده بودمهرچقدر کون و کس من نرم بود کیر اون سفت بود. اصن اینا واسه هم ساخته شده بودن. در حال مالیدن بودم که فهمیدم 4 تا ایستگاه تا مقصد مونده و باید برم سر اصل مطلبهمون طور که کیرشو میمالید به کسم چادرمو آروم آوردم 2 طرفمون تا چیزی دیده نشه.هادی هنوز نفهمیده بود میخام چیکار کنم که آروم بهش گفتم کیرتو بده ببینمش
اولش شوکه شد. بهم گفت اینجا متروعه نمیشه میبینن گفتم نگران نباش هیچکس نمیبینه بیا کیرتو بمال به کسم و آبتو بریز توم تا نسل بچه شیعه های انقلابی زیاد بشه گفت مطمئنی؟ منم گفتم آره در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست بیا تا به رهبرمون و امت اسلامی خدمت کنیم

 

گفت باشه من صیغه رو میخونم و بعدم کیرمو نشونت میدم جیگرصیغه رو خوند و یه شکلات از جیبش درآورد و بعنوان مهریه بهم داد و منم قبلت رو گفتم و بهش گفتم بیا از تو دو طرف چادرو با دستت بگیر گفت چرا؟ گفتم آخه میخام خودم زیپتو باز کنم و کیر کلفتتو بگیرم تو دستم عشقم چادرو گرفت و منم زیپشو باز کردم و کیرشو گرفتم تو دستم داغ بود و پر رگ و بلند و کلفت. اصن میخاستم همونجا کیرشو بزارم تو دهنم حیف که تو مترو بودیم شروع کردم به مالیدن کیرش

کیرش به زور تو دستم جا میشد خیلی کلفت بودم همین طور که وایساده بودم آروم از دهنم تف ریختم کف و دستم و دوباره شروع کردم به مالیدن کیرش ولی خب بازم اونقد خوب نبود تا اینکه یه فکری به سرم زد. دستمو کردم تو شرتمو مالیدم به کسم و با آب کسم شروع کردم براش مالیدم
کیرش حسابی حال اومده بود قرمز شده بود که بهم گفت حالا کستو نشونم بده میخام کیرمو بمالم بهش . شلوارمو یکم دادم پایین و کصم دیده میشد. سفید و تپل. کیرشو مالید به کسم و فرو کرد لای پام کیرش اونقدر بلند بود که حتی با شکم به اون گندگی بازم راحت به کسم میرسید و به کسم حال میداد. جفتمون شروع کردیم به جلو و عقب کردن خودمون. جفتمون اونقدر داغ بودیم که نمیخاستیم بی حرکت بمونیم. اونقدر کیرشو لای پاهای تپلم تکون داد که آبش اومد و آبشو با قدرت پاشید لای پام یکمشم ریخت روی چادرم. دستمو کشیدم لای پام و آب کیرشو جمع کردم و کردم تو دهنم. خیلی خوشمزه بود. مترو داشت میرسید به ایستگاه و شلوارمو کشیدم بالا که پیاده شم و برم استادیوم که به فرمانده سلام بدم. هادی هم از شلوارش و پیرنش و تیپش مشخص بود که مث خودم بسیجیه و اومده به فرمانده سلام بده

 

شلوارمو دادم بالا و دستمو دوباره به کیر هادی کشیدم و شلوار اون رو هم دادم بالا و چادرمو ازش گرفتم. به ایستگاه رسیدیم و همونطور که دستش روی کونم بود از مترو پیاده شدیم

 

 

زهرا

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *