مملی و کص عمه

مملی هستم و ۳۳ ساله یه عمه دارم که ۴۳ سالشه و چهار پنج ساله که همسرش و از دست داده
داستان منو عمه زری بر میگرده به حدود ۲۰ سال پیش که من یه جقی بودم و به عشق سینه ها و کون گردش و هیکل فوق العاده سکسی عمه که دختر خونه هم بود جق میزدم

عمه ما بالاخره تو سن ۲۳ یا ۲۴ سالگی ازدواج کرد و کص و بگا داد و حاصل این این ازدواج زری سه تا بچه شد شوهر عمه ما از خلافکارای بنام جنوب شهر تهران بود که آخرشم چهار سال پیش جنازش تو یکی از محله های پایین شهر پیدا شد.

 

بعد از مرگ شوهر عمه من شروع به چت کردن باهاش ‌گردم و همش یه استیکر قلب و یه استیکر لب براش میفرستادم و اونم میگفت فکر کنم خیلی اینو دوس داریا منم میگفتم اینو دوس ندارم تورو دوست دارم و تو هین چت کردم بهش گفتم عمه بیا بریم چند روزی کلاردشت تا حال و هوات یکم عوض شه گفت چند روز نمیشه ولی برا یه شب شاید بشه
خلاصه چند روز بعد رفتم در خونش و راه افتادیم بسمت ویلای دوستم در کلاردشت وقتی رسیدیم خیلی خسته بودیم و حشری اونم با اینکه سه تا بچه زاییده بود ولی خداییش سکسی و اندام دخترونه ای داشت سینه های ۸۵ فوقالعاده با قد ۱۷۸ تقریبا.

توی اتاق خواب یه تخت دو نفره بود و توی پذیرایی یه تخت چوبی سنتی یه نفره دیدم عمه رفت و یه پتو اورد و گفت محمد خیلی خسته ایم بیا یکم دراز بکشیم

 

من اومدم برم سمت اتاق که دیدم اون رفت روی تخت خوابی که توی پذیرایی بود دراز کشید و گفت بدو بیا تو بغل خودم منم که حشری و نعشه پریدم تو بغل عمه روی تخت و بغل کردم بعد از چند ثانیه سر منو محکم فشار داد توی اون سینه های خوش فرم و زیباش که من بعد از چند لحظه سرم و بالا اوردم و بدون هیچ حرفی لبامون قفل شد تو هم و شرو کردیم به خوردم لبای همدیگه و کم کم شروع شد توی یه لحظه جفتمون لخت لخت بودیم که یدفعه عمه زری گفت وااااای محمد داریم چکار میکنیم من عمتم دیوووث گفتم کصکش دیگه گوزیدی شروع کردم به کردنش  قبلش هم شیره ناب محمدی و به بدن زده بودم

 

خلاصه اون روز از ساعت چهار و پنج عصر من عممو کردم تا هفت صبح روز بعد هی میخوابیدیم و پا میشدم دوباره میکردمش بعد از اینکه چند راند زدم به کص و کون عمه و نفت دراومد عمه گفت من باید برم تهران و پاشو بریم بچه ها تنهان و تا تهران هی میگفت کارمون بد بود و عذاب وجدان کیری اومده بود سراغش ولی یجوری مخشو زدم دوباره و راضی شد که کار درست بوده و اشتباهی نبوده ولی خیلی کم بهم پا میداد بعدش معلوم بود که ته دلش راضی نیست ولی همچنان داره میده و ماهم به لطف خدا استفاده بهینه میبریم از این عمه ی ارجمند و بزرگوار…

 

 

نوشته: مملی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *