سکس با شورت و سوتین سفید خیلی میچسبه

اول از خودم و خانواده زنم بگم که من ۴ ساله که دامادشون شدم و زنم آخریه است و سه تا خواهر زن دارم که سومی ۴سال از خانومم بزرگتره و هم سن منه و شوهرش بازاریه خصیص و پول دوست و بد دل و منم عطاری و خشکبار دارم ،خانوادمون هم تقریبا حزب الهی هست و خواهرزنم توخونه بیشتر جلو من پوشیده میچرخید و خیلی رعایت میکرد ولی وقتی شوهرش نبود راحت تر لباس میپوشید و گاهی هم این اواخر شلوار و تیشرت یقه باز میپوشید
خواهرزنم از خانومم قد بلندتر بود باسن کوچیک تری داشت اما سایز سینه هاشون یکی بود آخه خانومم سوتین خریدنی جفت میخرید میگفت برای آبجیمم هفتاده
ما و خواهر زنم تو یه آپارتمان هستیم و چندساله همسایه ایم و فعلا بچه نداریم علی رغم تمایل خانواده هامون
همه چی تو خونمون تقریبا شبیه هم هست از وسایل گرفته تا لباس و لباس زیر و … و از همه چیه زندگی هم باخبرند آخه صب تا شب کنار هم همه چیو براهم تعریف میکنند و هرکاری یکی بکنه اون یکی هم سریع تقلید میکنه خلاصه هیچی از هم مخفی نمیکنند حتی تا اونجا که از اول تا آخر رابطه زناشویی شون با شوهرشون رو براهم توضیح میدادند ، خانومم هم برای من تعریف میکرد ، بهزاد باجناقم ده سال از سحر خواهرزنم بزرگتر بود و تو تعداد رابطه ضعیفتر از ما بودند که ما اوایل فکر میکردیم برای بالاتر بودن سن ش باشه اما بعدا سر یه اتفاقاتی من فهمیدم که یه زن صیغه ای هم داره که اون قضیه رو فاکتور میگیرم ،اما سحر اصلا خبر نداشت منم به خانومم نگفتم گفتم بهش میگه شر میشه ، سحر فکر میکرد بهزاد سنش بالا رفته ضعیف شده اما خبر نداشت جای دیگه خودشو خالی میکنه برای همین از خانومم میخواست که من از عطاریم برای بهزاد تقویتی و تاخیری بیارم ولی نگه برای اون میخواد بگه برای دوستشه اما خانومم میگفت سحر گفته و میگفت یه وقت رو نکنی تابلو میشه ، آخه همیشه خانومم از گلایه سحر از شوهرش و حسودیش نسبت به سکس ما تعریف میکرد

 

خلاصه داستان از اونجا شروع شد که سحر خواهر زنم کمر درد شدید گرفت و برای درمان دکتر های زیادی رفته بود که آخر سر گفته بودند باید عمل کنه اما هم خودش از عمل میترسید و هم خانوادش مخالفت میکردند و رسید به اونجا که من یه دکتر طب سنتی میشناختم معرفی کردم وبه پیشنهاد من که گفتم دکتر خوبیه و در این زمینه خیلی خبره است و من چندنفر معرفی کردم جواب گرفتند، قرار شد بریم پیشش( منم برای کسب تجربه میخواستم برم پیشش)
طبق معمول که بهزاد از کاسبی ش نمیگذشت باکلی بحث رفتیم پیش دکتره که بعداز ویزیت گفت دارو میدم اما باید چندین جلسه بیایی بادکش کمر تا انحراف مهره هاتو درست کنم
بهزاد باز شروع کرد غر غر که من نمیرسم خیلی دوره نمیشه و حرفهای دیگه که در نهایت دکتر پیشنهاد داد یکی دو جلسه ی اول رو که مهمه بیایید باقی دفعات بادکش رو خونه انجام بدید
خلاصه اون دو جلسه رو با هزار مکافات رفتن و برای بادکش توی خونه خانومم حتی برای کلاس گذاشتن هم بود گفت من انجام بدم آخه من بادکش رو بلدم اما نه به عنوان حرفه و شغل در حد معمولی و چون خانومم گفته بود منم ناچارا قبول کردم اما حس عجیبی داشتم که کمر سحر رو لخت ببینم تازه بخوام با روغن هم ماساژ بدم و بادکش بندازم
برای بادکش باید صبح ناشتا انجام میشد به خواسته ی سحر بعداز رفتن بهزاد گفت بیا برای بادکش که بهزاد نباشه آخه بد دل بودنش گل میکنه و چرت پرت میگه اعصاب همه رو خراب میکنه
صبح ساعت ۹ اینا بود که سحر زنگ زد به خانومم گفت بیایید بهزاد رفت منم وسایل بادکش و روغن رو برداشتم برم که خانومم با شوخی گفت منم میام یه وقت شیطون گولت نزنه با آبجیم یه کاره دیگه ای انجام بدی آدمه دیگه بدن لخت و روغن و ماساژ و کمر و باسن و اوف اوف و آه اه ، اینو که گفت دوباره یه جوری شدم به دیوونه میگن خرمن رو آتیش نزنی میگه خوبه یادم انداختی ، با این حرفش کلی فکر خراب اومد تو ذهنم

 

خلاصه رفتیم خونه پیش سحر گفت بریم تو اتاق خواب یه پارچه پهن کردم فرش روغنی نشه ،گفتم خوب زود باش بخواب بادکش بندازم باید برم مغازه کار دارم سحر رو شکم دراز کشید به خانومم گفتم دستیار لباساشو بالا بزن که شروع کنم لباسش رو بالا زد که چشمم به بند سوتین قرمز ش افتاد یه لحظه لخت کردن خانومم اومد جلو چشمم ، میخ شدم ، خانومم گفت بفرما دکتر خوبه ، گفتم آره خوبه ، نشستم کنار سحر و یکم روغن سیاهدانه ریختم رو کمرش که سحر یه اوییی کرد و گفت آی چه سرده، شروع کردم ماساژ که دوباره یه جوری شدم کیرم داشت راست میشد تاحالا دستم به بدن یه زن دیگه غیر از خانومم نخورده بود خلاصه یه ده دیقه ماساژ دادم و بادکش انداختم و تموم شد ، پاشدم گفتم من برم کار دارم به خانومم گفتم وسایل رو نیار بذار برای فردا بمونه ، خانومم گفت باشه بریم سحر کلی تشکر کرد و اومدیم بیرون که خانومم تو راه پله یهو کیرمو از رو شلوار گرفت گفت نه برای خواهرم راست نکردی آفرین میدونستم عوضی نیستی خداحافظی کردیم و من اومدم مغازه اما تا شب همش به سحر فکر کردم
شب اومدم خونه و شام خوردیم و خوابیدیم تو خواب هم خواب سحر رو دیدم که داشت با کیرم ور میرفت که از خواب پریدم صبح شده بود و اونم سحر نبود خانومم بود داشت برام ساک میزد گفت پاشو برات خالیش کنم میری پیش سحر راس نکنی ، یه سکس صبحگاهی کردیم و بعداز دوش گرفتن خواستم برم پیش سحر که خانومم گفت من نمیام تنها برو خوابم میاد توهم که سبک شدی تنها بری هیچی نمیشه ، رفتم پایین و در زدم سحر در رو باز کرد رفتم داخل و مثل دیروز رفتیم اتاق خواب گفت آبجی گفت من نمیام پس امروز دستیار نداری ،دراز کشید و نشستم کنارش لباساشو بالا زد و گفت باقی شو خودت بالا بزن اصلا میخوای لباسمو دربیارم راحتره گفتم نه خوبه اما دلم میخواست لخت بشه ، با این حرف سحر و سوتین بنفش که پوشیده بود گرچه تازه خالی شده بودم اما راس کردم ،شروع کردم ماساژ که سحر گفت سوتینم رو باز کن دیروز روغنیش کرده بودی منم بازش کردم باز شروع کردم ماساژ که دوباره سحر گفت شلوارمم بکش پایین تر بالای باسنمم ماساژ بده اونجام درد میکنه ، حسابی راس کرده بودم انگار نه انگار تازه خالی شده بودم خلاصه بعداز اینکه کارم رو تموم کردم و به سحر گفتم من دارم میرم کاری نداری چرخید به بغل که تشکر کنه حالا از قصد بود یا هواسش نبود سوتین ش بازه سینش بیرون زد ، تشکر کرد و گفت ایندفه خیلی حال داد منم سریع پاشدم زدم بیرون که کیرم که راس شده بود نبینه ،باز همش تو فکر سحر بودم تو فکر حرفاش حرکتاش سینش که بیرون زد و…

 

غروب بود که سحر پیام داد ، کلی تشکر و سپاس و اینکه کاش فقط فردا تموم نمیشد باز ادامه داشت آخه خیلی حال میده مخصوصا امروز خیلی خوب بود بالای باسنم خیلی حال داد ، میشه فردا اگه آبجی نیومد کل بدنم رو ماساژ بدی خیلی دوس دارم ،کاملا تو پیام هاش معلوم بود زده بالا ، من چیزی پیام ندادم فقط گفتم حالا تا فردا ، پیام داد اینارو پاک کن آبجی نبینه
صبح شد خواستم برم پایین که خانومم تو رختخواب بود از زیر پتو گفت زود برو کارت رو انجام بده برو مغازه دست از پا خطا نکنی
رفتم پایین در زدم سحر در رو بازکرد رفتم داخل و رفتیم اتاق خواب همه چی آماده بود ،نشستم گفتم بیا دراز بکش امروز خیلی کار دارم گفت نگو توروخدا ، اومد نشست گفت امروز کل بدنم رو ماساژ بده بادکش هم ننداختی عیبی نداره نمیخواد اصلا ماساژ حالش بیشتره و پیراهن شو کلا درآورد و دراز کشید سوتین سفید داشت گفت بازش کن کیرم شمشیر شده بود و آماده بودم سحر لب تر کنه تا بکنمش شروع کردم ماساژ ، چند دیقه گذشت که سحر گفت شلوارمو درار پاهامو ماساژ بده منم شلوارشو دراوردم شورتش هم سفید بود میدونست خیلی شورت و سوتین سفید دوس دارم دیگه داشتم دیوونه میشدم شروع کردم ماساژ پاهاش به ران هاش که رسیدم خودش پاهاشو بیشتر باز کرد شورتش خیس خیس شده بود ران هاشو الکی ماساژ دادمو رفتم سراغ باسنش شورتش رو پایین زدم با روغن فراوان ماساز دادم دیگه صدای آه آه سحر دراومد به سمت من چرخید و بادستش یهو از رو شلوارم کیرمو گرفت گفت من اینو میخوام زود باش تا کسی سر نرسیده درش بیار دلم کیر میخواد شلوارمو کشید پایین و کیر مو درآورد شروع کرد ساک زدن شهوت و استرس وجودمو گرفته بود اما سحر غرق شهوت بود من از ترس اینکه شاید بهزاد یا خانومم سر برسه نمیدونستم چکار کنم که سحر گفت بمال بمال سینه هامو کوسمو من خیلی داغ کردم ،بلند شدم شورت شو درآوردم تا بکنم تو کوسش که گفت من باز دلم میخواد کیرتو بخورم گفتم وقت نیس، پاهاشو باز کردم اومدم بکنم گفت یه بالش بذار زیرم تا ته بره تو کوسم بالش رو گذاشتم و فشار دادم تو کوسش ،یه آه بلندی کشید گفتم یواش تر چته گفت آخه خیلی خوبه بکن تند تند بکن دارم ارضا میشم ، کوسش آتیش بود و پر از آب یه دیقه تلمبه نزدم که وحشیانه ارضا شد جوری که با ناخن هاش کمرم رو جر داد

 

از استرس و ترس منم آبم زود اومد کیرمو درآوردم ریختم رو شکمو سینه هاش ، تازه متوجه سینه هاش شدم که نوکشون درشت و سربالاست خانومم میگفت سینه های سحر قشنگ تره نوک پاستیل یه درشته ،بلند شدم شلوارمو پوشیدم گفت بیا بغلم کن گفتم نه دیره تا گندش در نیومده پاشو خودتو جموجور کن
از اون قضیه یک سال میگذره و هر چند وقت یبار با سحر سکس میکنم اونم به اصرار سحر که میگه بهزاد منو ارضا نمیکنه و میدونست زن صیغه ای داره اما به من خیلی حال نمیده چون همش استرس دارم ولی سحر ول نمیکنه میگه تو نباشی جنده میشم
الان هم موندم ادامه بدم یا نه
اما در کل سکس با شورت و سوتین سفید خیلی میچسبه

 

 

نوشته: امین

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *