سطل آهنی

پدرم دستهء سطل آهنی را توي دستم گذاشت و گفت: برو به امان خدا. با همين شکمتو سير کن. مي دوني که چيز ديگه اي باقی نمونده. نُه سالت شده، روي پای خودت باش. بعد از چند ساعت سگ لرز زدن توي خيابان هاي خلوت، سطل آهنی که نمي دانستم چطور باید با آن شکمم …

سطل آهنی ادامه »